العلامة المجلسي

505

حياة القلوب ( فارسي )

چنانكه كلينى به سند معتبر روايت كرده است كه : چون هشام بن عبد الملك امام محمد باقر عليه السّلام را به شام برد ، چون به در خانهء هشام رسيد آن ملعون به أصحاب خود گفت از بنى اميّه وغير ايشان كه : چون من ساكت شوم از سخن گفتن با أو هر يك از شما أو را سرزنش ومذمّت كنيد ، پس امر كرد كه آن حضرت را داخل كردند ، چون حضرت داخل شد اشاره كرد بسوى جميع أهل مجلس وبر همه يك مرتبه سلام كرد ونشست ، پس خشم آن ملعون بر آن حضرت زياد شد كه بر أو بخصوص سلام به خلافت نكرد وبىرخصت در مجلس أو نشست ، وشروع كرد آن ملعون به مذمّت آن حضرت ودر ميان سخنان بسيار گفت : اى محمد بن علي ! پيوسته مردى از شما شقّ عصاي مسلمانان مىكند ، يعنى جمعيت آنها را پراكنده مىكند ، ومردم را بسوى خود مىخواند ودعوى امامت مىكند از روى سفاهت وبىخردى وكمي علم ، وآنچه لايق خودش بود گفت ، پس چون ساكت شد هر يك از آن ملاعين آنچه خواستند گفتند ، وچون همه ساكت شدند حضرت برخاست وفرمود : أيها الناس ! چه خيال كرده‌ايد واين چه راه ضلالت است كه مىپوئيد وشيطان شما را به كجا مىبرد ؟ وبه بركت ما خدا هدايت كرد أول شما را وبه دولت ما ختم خواهد كرد آخر شما را ، واگر از براي شما پادشاهى كمي بزودى ميسر شده ما را پادشاهى عظيمى خواهد بود در آخر وبعد از دولت ما دولتي نخواهد بود زيرا كه مائيم أهل عاقبت نيكو ، چنانكه حق تعالى مىفرمايد وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ * « 1 » يعنى : « عاقبت نيكو از براي پرهيزكاران است » . پس آن ملعون امر كرد كه حضرت را به زندان بردند ، ودر اندك وقتي جميع أهل زندان محبت وولايت آن حضرت را اختيار كردند ، پس زندانبان به نزد هشام آمد وگفت : من مىترسم كه اگر چند روز ديگر اين مرد در اين شهر باشد أهل شام همه معتقد أو گردند ونگذارند تو بر اين مسند بنشينى ، پس آن ملعون امر كرد كه آن حضرت واصحابش را به تعجيل ببرند بسوى مدينه وتأكيد كرد كه در عرض راه مردم بازار از براي ايشان بيرون

--> ( 1 ) . سورهء أعراف : 127 ؛ سورهء قصص : 83 .